|
|
|
|
می مانم ٬ خون خونم را بخورد ٬باید کلافه بشوم و هزار بار خودم را لعن و نفرین کنـــم که چرا
توی این روزهای شلوغ از خانه بیــــرون آمده ام ٬ یا اینکه مثل خانم جون خدا بیــامرز از خودم بپرسم "کوچــــه و بازار به چه آزار " ٬ اما نمی توانم ! طنازی طره ای از یک تاک مدهوشـــــــم
می کند . طــــره ای در تردید میان قهوه ای و سبز با جوانه هایی غلاف شکافتـه و آب چکان و
رقصی که باد بهار بر اندام درخت ناپیدای آن سوی دیوار انداخته !
می شکافت و سر از کوچـــــه در می آورد . تاک خانه ی ما از این وقت سال تا رسیدن برگها از سر شاخـــــــه های طردش قطره قطره آب می ریخت . ما مدتی کوتاه با اشکــــــهای تاک
شادمانی روشنی داشتیم که روزگارجادویی پر رمز و رازمان را کفایت می کرد .
شادمانی ٬ غنج زدن های دل است وقتی تو اولین درخت شکــــــوفه داده را در آستانه ی بهار می بینی ٬ سرت را به سمت خانه ی خدا بالا می بری و به او می گویی : "دستت درد نکند ! " بعد می نشینی و یک دل سیر شکــــــــوفه ات را تماشا می کنی که حالا
پس از یک زمستان سرد و طولانی به جلوه اش تنور دلت را گرم کرده است .
عشوه ی یک طره از تاک پیر آذین کند و تو فرصت تماشا را از دست بدهی !
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت توسط مریم صباغ زاده
|
|
||