تبليغاتX
خاکستر گلها - ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار !
هنر و ادبیات

 

از خیابان کم عرض و شلوغ " بو علی " می گذرم . باید مثل سایر اوقات که توی راه بندان

 می مانم ٬ خون خونم را بخورد ٬باید کلافه بشوم و هزار بار خودم را لعن و نفرین کنـــم که چرا

 

 توی این روزهای شلوغ از خانه بیــــرون آمده ام ٬ یا اینکه مثل خانم جون خدا بیــامرز از خودم

 

بپرسم "کوچــــه و بازار به چه آزار " ٬ اما نمی توانم ! طنازی طره ای از یک تاک مدهوشـــــــم

 

می کند . طــــره ای در تردید میان قهوه ای و سبز با جوانه هایی غلاف شکافتـه و آب چکان و

 

رقصی که باد بهار بر اندام درخت ناپیدای آن سوی دیوار انداخته !

ما هم زمانی توی خانه مان تاکی داشتیم گشن که به قول مادرم داشــت دیــــوار را

می شکافت و سر از کوچـــــه در می آورد . تاک خانه ی ما از این وقت سال تا رسیدن برگها

 

از سر شاخـــــــه های طردش قطره قطره آب می ریخت . ما مدتی کوتاه با اشکــــــهای تاک

 

شادمانی روشنی داشتیم که روزگارجادویی پر رمز و رازمان را کفایت می کرد .

شادمانی آن چیزی نیست که امکان وقوعش نیاز به اسباب و ابزار داشته باشد .

شادمانی ٬ غنج زدن های دل است وقتی تو اولین درخت شکــــــوفه داده را در آستانه ی

 

بهار می بینی ٬ سرت را به سمت خانه ی خدا بالا می بری و به او می گویی : "دستت

 

درد نکند ! " بعد می نشینی و یک دل سیر شکــــــــوفه ات را تماشا می کنی که حالا 

 

پس از یک زمستان سرد و طولانی به جلوه اش تنور دلت را گرم کرده است .

باور کن غفلت از بــــــــــهار ٬ دریغ و حسرت دارد . مبادا بیاید و دیوار خانه ات را به

عشوه ی یک طره از تاک پیر آذین کند و تو فرصت تماشا را از دست بدهی !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  |