|
|
|
|
بر کناره راههای صعب و در دامان بیابان های خشک ٬ گلهای پر پر بسیار دارد .با اینـهمه رنج روزهای رفته ٬ در برابر وقایع روزهای آینده ٬ به چشم نیامدنی ست ! در میان این کاروان ٬ تو تنها کسی هستی که فاصله ی میان خیمه ی مادر را تا کنار پدر بی وقفه می روی و می آیی بی آنکه خستگی بشناسی اما جان من ٬ دیر نیست بی برگ و باری نهال قامتت .روزشماری بر خزان تو آغاز گشته است .
اندک شمار ٬با برادرت علی اصغر بازی کنی .می توانی بر قامت پدر بیاویزی و یاد ایام ماضی را زنده کنی . می توانی در رختخوابی که عمویت عباس از برگ نخل های کنار فرات فراهــم آورده ٬ بخوابی و با چشمهای پر از خواب ٬در دوردستهای آسمان صحرا ٬ستاره ها را رج بزنی. اینها را امکان نوشیـــــــــدن آب از رود همسایه می داند و بر آرامش تو در این آخریـن شبهای عافیت ٬ غبطه می خورد . این رود شاید فردا چندان مهربان نباشد !
گوشهایت در آوری . شنیده ام دژخیمی از سپاه دشمن با چشم حرص و آز به آن دو آویز کم بها نظر داشته است ٬مبادا از تاراج او دخترکی دیگر در اقصای این سرزمین ٬گوشهای خود را زینت کند !مبادا تا همیشه این سوال ذهن من را بخراشد که چرا تو فراموش کردی گوشواره هایت را از گوشت در بیاوری ! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت توسط مریم صباغ زاده
|
|
||