تبليغاتX
خاکستر گلها - این جای پا از اوست ...
هنر و ادبیات
 

اینجا ٬شبهای برفبار آهوان کوه های دربند و شمیران تا کناره ی بالایی اتو بان صــدر پایین

 می آیندو از نور چراغ ماشین ها هی رم می کنند ٬ هی می گریزند و بر می گردنــــــــد تااینکه

بالاخره به شرایط عادت می کنند آنوقــــــت رام و آرام می شوند .خوی وحشی خود را از دست

 می دهند و سرشان به خوردن علف های سرما زده گرم می شود . اینجا اغلـــــــب روی شاخ

و برگ لخت درختان شب زده پر است ازپرندگان جوراجــور که گاهی اگر درسرما دوام نیاورند٬ 

صبح ٬ لاشه های کوچکشان اینجا و آنجا روی برف افتاده است . با اینهمه نمیتوان زیبایی برف

را کتمان کرد . شاعران زیادی اسیر راز و رمز این زیبای دمسرد بوده اند :

 

                

 

***********

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

برف می بارد
 برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
 دره ها دلتنگ
 راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
 رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دمسرد ؟

    **********

ـــــــــــــــــــــــــــــ

پشت شيشه برف مي بارد

پشت شيشه برف مي بارد

در سکوت سينه ام دستي

 دانه ي اندوه مي کارد

 

           و

 

مو سپيد آخرشدي اي برف

در سر انجامم چنين ديدي

در دلم باريدي....اي افسوس

بر سر گورم نباريدي

 

          و

 

آن روزها رفتند
آن روزها ی برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره می گشتم
پاکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید
بر نردبام کهنه ی چوبی
بر رشته ی سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا آه
فردا
حجم سفید لیز
با خش وخش چادر مادربزرگ آغاز می شد
و با ظهور سایه ی مغشوش او در چارچوب در
که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه
فردا ...
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
از مشق های کهنه ی خود پاک می کردم
چون برف می خوابید
در باغچه می گشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خاک می کردم 
                            

                                                                

              

احمدرضا احمدی

ـــــــــــــــــــــــــــ

من انتظار نداشتم
با اين برف محض رو به رو شوم
من انتظار نداشتم
با اين عشق محض رو به رو شوم
اين مرغان خفته در لعاب کاشی ها
به ما اعلام می کنند
اين عشق محض
در آن برف محض
آب می شود ...
 
      و 
 

برف نمی بارید
ما داشتیم کم‌کم رنگ سفید را فراموش می‌کردیم
رفتم
در آشپزخانه برای خودم یک چای ریختم
برای چه منظور
که مثلا مرگ را فراموش کنم ...

     *********
ــــــــــــــــــــــــــــــ

برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشين، خوش نشسته‌ای بر بام

پاكی آوردی ای اميد سپيد
همه آلودگي‌ست اين ايام

راه شومیست می زند مطرب
تلخواریست می چكد در جام

اشكواریست می كشد لبخند
ننگواریست می تراشد نام

مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی كه برگسيخته دام

ره به هموار جای دشت افتاد
ای دريغا كه برنيايد گام

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام

خامسوزيم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!

 

   *********

ــــــــــــــــــــــــ

در پهن دشت خاطر اندوهبار من

برفی به هم فشرده و زیبا نشسته است

برفی که همچو مخمل شفاف شیرفام

بر سنگلاخ وی ٬ ره دیدار بسته است

آرام و رنگ باخته و بی کران و صاف

یعنی نشان ز سردی و بی مهری من است

در دورگاه تار و خموش خیال من

این برف سالهاست که گسترده دامن است

چندین فرونشستگی و گودی عمیق

در صافی سفید خموشی فزای اوست

می گسترم نگاه اسفبار خود بر او

بر می کشم خروش که : این جای پای اوست

ای عشق تازه ٬ چشم امیدم به سوی توست

این دشت سرد غمزده را آفتاب کن

این برف از من است ٬ تو این برف را بسوز

این جای پا از اوست تو او را خراب کن !

 

 

برف

شعري از نیما یوشیج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

        

 

 

زردها بی خود قرمز نشده اند

قرمزی رنگ نینداخته است

بی خودی بر دیوار

صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما

"وازانا" پیدا نیست

گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار

وازانا پیدا نیست

من دلم سخت گرفته است از این

میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته انداخته است:

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار

چند تن ناهشیار

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

مهدی اخوان ثالث

 

ــــــــــــــــــــــــــــــ



سگها و گرگها

1
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری سکت و خکستری رنگ
زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
آواز سگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هواتاریک و توفان خشمنک است
کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه بک است ؟
کنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خک اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردنک است
ولی ارباب آخر رحمش اید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهایمان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم
2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتنک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حکومت می کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد

 

             برف


پاسي از شب رفته بود و برف مي باريد

چون پر افشاني پر پهاي هزار افسانه ي از يادها رفته

باد چونان آمري مأمور و ناپيدا

بس پريشان حكمها مي راند مجنون وار

بر سپاهي خسته و غمگين و آشفته

برف مي باريد و ما خاموش

فار غ از تشويش

نرم نرمك راه مي رفتيم

كوچه باغ ساكتي در پيش

هر به گامي چند گويي در مسير ما چراغي بود

زاد سروي را به پيشاني

با فروغي غالبا افسرده و كم رنگ

گمشده در ظلمت اين برف كجبار زمستاني

برف مي باريد و ما آرام

گاه تنها ، گاه با هم ، راه مي رفتيم

چه شكايتهاي غمگيني كه مي كرديم

با حكايتهاي شيريني كه مي گفتيم

هيچ كس از ما نمي دانست

كز كدامين لحظه ي شب كرده بود اين بادبرف آغاز

هم نمي دانست كاين راه خم اند خم

به كجامان ميكشاند باز

برف مي باريد و پيش از ما

ديگراني همچو ما خشنود و ناخشنود

زير اين كج بار خامشبار ،‌از اين راه

رفته بودندو نشان پايهايشان بود .....
 
 
 


گروس عبدالملکیان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به شانه ام زدی 

که تنهاییم راتکانده باشی،

به چه دل خوش کرده ای؟

تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟؟؟

 

 
 
                           و ...............
 

 

                   

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  |