|
|
|
|
دید که او زه را به تردستی بر بدنه ی ظرف می رقصانید و سوراخ های ریزی پدید می آورد بی آنکه جینــــی شکسته بسته از هم بپاشد!بعد هم مفتولي فلزي را از شبكه ي سوراخ ها رد مي كرد و ضمادي از آهــــــك و سفيده ي تخم مرغ مي ساخت تا با آن روي شكــــــستگي را بپوشاند . من هرگز به ياد ندارم او براي چيني هاي شكسته اي كه بند مي زد ٬ دنبال واحد و گز و پيمانه و اندازه باشد . بعد ها وقتي ملامين به بازار آمد و چيني هاي چاپ مسعـــــود مادرم سر از گنجه و بوفه در آوردند ٬ او شد "چاقو تيز كن ". بعد هم رفت و ديگر نيامد .بعد از آن چاقوهاي خانه براي مادرم تره هم خورد نكردند. پس او با كندي و لنگي و نا كار آمدي كنار آمد و دم نزد . تو هم ول كن اين ماجراي "واحد دل هاي شكـــــسته " را . دلي كه شكست ٬ شكست ! مي ماند دستهاي چيني بند زن محله ي ما كه زخم هاي كاري داشتند و زخم ها را وقتي مي شد بهتر ديد كه مي خواستيم مزدش را بگذاريم كف دستش !
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت توسط مریم صباغ زاده
|
|
||