تبليغاتX
خاکستر گلها - از دوست ...
هنر و ادبیات

 

بله نبودم ؛ اما عذرم موجه است . درست كه ترفند مرگ مادر بزرگ و پدر بزرگ ديگر براي چون

مني كار ساز نيست . ياديگر نمي توانم مثل آن وقتها كه شاگردكلاس اول خانم ظهورريان بودم سرما

خوردگي و گرما زدگي را بهانه كنم  و هديه ي تبي نداشته ٬ تبخال هاي لبم را بشمارم ! ولي هزار

كار زمين مانده داشتم كه بايد انجام مي شد.دو تاشان را در همشهري خوانديد .يكي ديگر عنقريب

 به دستتان مي رسد.قدري بدهكاري فرهنگي به لبناني هاداشتم كه پرداخت شد.انتخابات انجمن

 قلم ايران هم كمي درگيرم كرده بود٬و دو سفر كوتاه كه ازيكي شان شايدكمي بعدچيزهايي درخور

بخوانيد . مي ماند مهماني هاي مخصوص ماه رمضـان . اما آن چه امروز مرا به نوشتن و ا داشت  ٬

يادي از يك دوست است.و بهانه اش ديداردوستان درمهماني افطارخانه ي كتاب .آنجا من خيلي ها

 را ديدم . باخيلي ها گپ وگفتي داشتم.روزه ام رابا خانم دكتر شبيري به چايي كه او ريخته بود باز

 كردم.با آقاي بيگي از انتخاب جسورانه ي راحيل٬ دختركم٬در مسابقه ي خوارزمي و تلاش او براي

مقايسه ي "ليلي"با "شيرين" حرف زدم . به آقاي سراج وعبدالملكيان گوش دادم .وخواستم خودم

 رادربي خيالي دوست داشتني"نرگس رجايي" غرق كنم اما نمي شد.انگار چيزي شبيه بغض راه

 نفسم را مي بست.من كه فراموش نكرده بودم همين ديروز پريروز "حسين ابراهيمي"مرده است!  

من كه مطمئن بودم اگر او زنده بود ٬ الان آنجــا بود؛پس چرا داشتــم با حبس گريه گي ٬ خودم را

مي كشتم؟!شايد اندوه من از فراموشي بود كه ترفند مرگ است٬ يا از ياد آوري اودر زندگي كه حالا

 از او گريخته بود و رفته بود ؟

آن شب كه چندان دور نيست ٬ من با سري پر از شعــر راه خانه را مي راندم . گويي براي تسلاي

خودم مي خواندم :

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جـــــــــريده ي عالم دوام ما

حتا قدري از ترجمه ي عالي او را از كتاب "باران مرگ "به ياد آوردم ولي واقعيت اين بود كه او نبود و

 اگر من بخواهم با قراردادهاو اعتبارها از او بگوييم او ديگر نمي توانست اصراركندكناراسمش كلمه

"الوند" را بياوريم . شاید حقیقت این است که او بود و داشت از گلدان ياس خانه اش گلهاي كوچك

 ستاره شكل مي چيدتاميان مسافران اصفهان٬در آن صبح كه براي ما با اوج گرفتن هواپیما ٬آفتاب

دو باره طلوع كرد ٬ قسمت کند . و ظهر در" شهر كرد"  در زير باراني كه مي باريدو نمي باريد و ما

 نان و ماستمان را با "كلوس كوهي " می خورديم  ٬ از پلها و رودها بگوید . و شب كه شد ٬ و دل

 من هــواي يار و ديار كرد آنچنان كه ديگر نخـواهم با جمع پرشوق و شور هنرمندان بمانم و اين را

 تنها او فهميد٬ کمک حال و هوایم شود .او که دوست همه ي ما بود و ازبراي

همين دوستي خانه ي ترجــمه راراه انداخـــت و عده ای را واداشت تا کارهای خوبی ترجمه کنند ٬

حالا دیگر نیست  و من نمي دانم مي شنود اگر بگويم جايت هر جا كه ما مي رويم خاليست ؟

                                                                                              

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  |