|
|
|
|
|
عشق از از"باب القبله" وارد صحن شدم . کمی بعد در رواق جنوبی بودم که رو به صحنی کوچکتر ٬ پر از کبوتر و زائر باز می شد . من تا آنجا را با ذهنی شلوغ از ناباوری و ترس و شوق رفته بودم . تازه اگر گردباد عظیم جمعیت نبود که می پیچید و می رفت نمی دانم با این دل سودایی سر از کجا در می آوردم ! پرده ی ضخیم ورودی را کنار زدم تا وارد شوم ٬سنگین بود !من یک سنگینی هم روی سینه داشتم .به خودم گفتم این یکی یادگار الست است٬ از همان میثاق که بستم : " الست بربکم قالوا بلی " . آستانه را چسبیده بودم و اذن دخول می خواستم ٬یک مرتبه دیدم من با خودم فاصله دارم ! از آنجاکه من ایستاده بودم ٬ آن دیگری را می دیدم که داشت گریه می کرد یاشعرمی خواند٬ نمی دانم ٬ از بس دور بود از من ! هر کس برای شیدایی ٬ یک اولین باری دارد .من در آن اولین غروب نجف ٬آنچنان دست و پا گم کرده بودم که ندانستم چه می کنم !یادم هست این مصراع از شعر سعدی رامرتب تکرار می کردم: " ای یار نا گزیر که دل در هوای توست ..."وبه جهان قهرمانی علی می اندیشیدم. به جهانی که همه ی تاریخ مردی و رادی ٬عظمت واعتبارش را از آن می گرفت . در این جهان و در برابر صاحب آن٬من به آن پیر زن ریسمان بافی می ماندم که باکلافه ای ریسمان٬درصف خریداران یوسف ٬جا گرفته بود تا بعدها تاریخ مشتاقی او را در زمره ی طالبان یوسف کنعان قلمداد کند. حالا این من بودم٬ ایستاده بر آستان او و اذن ورود می خواستم ! کوچکی در برابر عظمتی ! ناگهان سیلی از جمعیت آمد و مرا از آن در و آستانه کند و وصل کرد ٬ کند و وصل کرد تا رساند به ضریح .در آن بحبوهه ٬ من درست شبیه عربی بیابانگرد بودم که در آوارگی میان واحه ها ٬ ندیمم طوفان و خار و ریگستان بودند .من در جدال با طبیعتی بیرحم ٬با اقبالی کوتاه ٬ باسعد و نحس ایام دست و پنجه نرم می کردم و حالا آمده بودم تا او دستم را بگیرد . پس مولا جان ! دستم رابگیر ! " فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز" به ضریح رسیده بودم .پنجه در چشمه هایش انداخته بودم و سر گذاشته بودم در پای یاری که به هزار ترفند دلبری٬ عمری مرا به دنبال خود کشانده بود . نمی دانم چرا من در آن لحظه از آن غروب ٬ در کار این محبت بلند ٬آنهمه امی بودم !و چرا آنهمه دلم می خواست نگاه او به من ٬ ویژه باشد ؟! یادم هست من شرح اشتیاقم را به او واگویه می کردم و آن واگویه ها زیارتنامه ام بودند . من می خواندم:" السلام علی یعسوب الدین والایمان و کلمه الرحمن.السلام علی میزان الاعمال و مقلب الاحوال و سیف ذی الجلال و ساقی السلسبیل الزلال ..." اینک از آن غروب شیدایی روزها می گذردومن باز به روزمرگی هاباز گشته ام .با اینهمه هر وقت خلوتی حاصل می شود ٬چون مرغی که دوست تر دارد روزیش راازدست شاهنده ای بگیرد ٬ دلم به تو میل می کند که من آن بازم٬غنوده بر ساعد مهر تو ٬ خو کرده به آب ودانه ای که تو مرا سزاوارش می شناسی .مبادا مرا به فریب لقمه ی از خوان شبهه وا گذاری! مبادا که من ٬ دست و روزی را یکی می دانم .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت توسط مریم صباغ زاده
|
|
||