|
|
|
|
مادرها که حتم دارم برای بچه اش جانش را هم می دهد . من هم خودم را بچه ی او می دانم . این ماجرا تنها به حس مادرانه ی مادر عذرا بر نمی گردد . بخش عظیمی از این حس ، بر می گردد به درد بی مادری من ؛ درست مثل درد بی پدری؛ چون من او را هم از دست داده ام . بی شک برای همین هر وقت کسی را به شمایل او می بینم ، پای دلم می لرزد . و شمایل او بی نظیر بود . قدی و قامتی و شانه ای و چهره ای و حسن خلقی ! وتا دلت بخواهد ادب و آداب و فضل و علم ! مصداق واقعی "سیم دندانک بس دانک " .
زنانه . اول بار که با او با تلفن صحبت کردم ، از او پرسیدم : آقا ! عذرا خانم خانه اند ؟ خندید گفت : من مادرش هستم . امر ؟ آنقدر مشتی گفت امر که نا خود آگاه خودم را جمع و جور کردم ! بعدها در مناسبت های مختلف خانه ی عذرا ،زیاد او را دیده ام .حالا دیگر او راست راستی مادر من شده . مطلب امشبم به نیابت از مادری که به خاکش سپرده ام ، تقدیم است به مادر عذرا و به عزا داری بی باک و مردانه اش در روز روضه ی عذرا ؛ همان روضه ی آخری ، وقتی وسط مجلس، یک وری نشسته بود ، به ابهتی تمام صغیر و کبیر را از گوشه ی چشم تماشا می کردو برای هر که سلامش می داد ، دست می گذاشت روی سینه و سر خم می کرد . گویا همان روز بود کیسه ی داروهای قلب و معده اش را نشانم داد و گفت :ببین دختر جان کار دنیا را؛ وقتی دندان داشتم ،نان نداشتم ، حالا نان دارم ،دندان ندارم !گویا من آن روز به حرفش خندیدم و گریه کردم .نمی دانم !آخر این روزها توی دلم هم که گریه می کنم ، چشم هایم پف می کنند ! ********
علی ، ماجراهاست ! عشق تاوان سنگینی دارد . هر کس داغ محبت محبوبی بر پیشانی دلش خورده ،این را می داند . و عشق به علی تاوانش طاقت سوز است . اول شرط این عاشقی ادب است و استقامت . " حیف از آن یاری که از یاری برید " و بر محنتی که از دوست بر او رفته بود ، استقامت نورزید ! فاطمه از گرداب چنین امتحانی به عافیت بیرون جسته است ؛ اگر چه از عشق بر او مرارت ، بی شمار رفته است .
باران تازیانه گرفته اند.درخانه اش را به آتش کشیده اند.و باصورتی سیلی خورده و پهلویی شکسته ازعلی جدایش کرده اند.بعد هم به گمنامی مزارش کمک کرده اند.با این همه او در این قمار برنده ای بزرگ است ! " خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش به نماند هیچش الا ، هوس قمار دیگر ! " حیف از آن یاری که از یاری برید " و رنج و محنت رسیده از دوست را عین رحمت ندید !" حیف از آن یاری که از یاری برید " و محبت دوست او را یکه شناس و یکه پسند نکرد ! و ادب عشق ورزی ، از وجود او حلقه ای و کوبه ای نساخت تا بی وقفه و پیاپی بر در دوست بکوبد ، ولو جوابی نگیرد !
آن وقت که عباس خود را شناخته ، به زهرا عشق ورزیده است به امید آنکه روزی وجدان کند این محبت ، کششی یک سویه نیست . ظهر عاشورا بر عباس معلوم می کند که "می پسندد دوست این آشفتگی " . حالا عباس از بنی فاطمه است و این اجر صبر اوست." حیف از آن یاری که از یاری برید " و بر امید رأفت و محبت او صبر نداشت ! . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت توسط مریم صباغ زاده
|
|
||