تبليغاتX
خاکستر گلها - قمار عاشقانه
هنر و ادبیات

 

دوست من عذرا ، مادر نازنینی دارد.یک زن پا به سن بداخم قلمبه گو ،اما نازنین .از آن دست

مادرها که حتم دارم برای بچه اش جانش را هم می دهد . من هم خودم را بچه ی او می دانم . این

ماجرا تنها به حس مادرانه ی مادر عذرا بر نمی گردد  .  بخش عظیمی از این حس ، بر می گردد به

درد بی مادری من  ؛  درست مثل درد بی پدری؛ چون من او را هم از دست داده ام  . بی شک برای

همین هر وقت کسی را به شمایل او می بینم ، پای دلم می لرزد . و شمایل او بی نظیر بود . قدی

و قامتی و شانه ای و چهره ای و حسن خلقی ! وتا دلت بخواهد ادب و آداب و فضل و علم ! مصداق

واقعی "سیم دندانک بس دانک " .

از مادر عذرا می گفتم . او قیافه ای خاص دارد؛ آمیزه ای از صدایی و هیبتی مردانه و کاردانی

زنانه . اول بار که با او با تلفن صحبت کردم ، از او پرسیدم : آقا ! عذرا خانم خانه اند ؟ خندید گفت :

 من مادرش هستم . امر ؟ آنقدر مشتی گفت امر که نا خود آگاه خودم را جمع و جور کردم ! بعدها

در مناسبت های مختلف خانه ی عذرا ،زیاد او را دیده ام .حالا دیگر او راست راستی مادر من شده .

مطلب امشبم به نیابت از مادری که به خاکش سپرده ام ، تقدیم است به مادر عذرا  و به عزا داری

 بی باک و مردانه اش در روز روضه ی عذرا  ؛  همان روضه ی آخری  ، وقتی وسط مجلس، یک وری

نشسته بود ، به ابهتی تمام صغیر و کبیر را از گوشه ی چشم تماشا می کردو برای هر که سلامش

 می داد ، دست می گذاشت روی سینه و سر خم می کرد . گویا همان روز بود کیسه ی داروهای

قلب و معده اش را نشانم داد و گفت :ببین دختر جان کار دنیا را؛ وقتی دندان داشتم ،نان نداشتم ،

حالا نان دارم ،دندان ندارم !گویا من آن روز به حرفش خندیدم و گریه کردم .نمی دانم !آخر این روزها

 توی دلم هم که گریه می کنم ، چشم هایم پف می کنند !

********

نمی دانم چرا چون امشبی ، دوست دارم بیش از فاطمه ، از علی بگویم ؟ که فاطمه را با

 علی ، ماجراهاست ! عشق تاوان سنگینی دارد . هر کس داغ محبت محبوبی بر پیشانی دلش

خورده ،این را می داند  . و عشق به علی تاوانش طاقت سوز است . اول شرط این عاشقی ادب 

است و استقامت  . " حیف از آن یاری که از یاری برید " و بر محنتی که از دوست بر او رفته بود  ،

استقامت نورزید ! فاطمه از گرداب چنین امتحانی به عافیت بیرون جسته است ؛ اگر چه از عشق

 بر او مرارت ، بی شمار رفته است .

او را به جرم محبت علی ، از " فدک " خلع ید کرده اند . در کوچه های مدینه دوانیده اند . زیر

باران تازیانه گرفته اند.درخانه اش را به آتش کشیده اند.و باصورتی سیلی خورده و پهلویی شکسته

ازعلی جدایش کرده اند.بعد هم به گمنامی مزارش کمک کرده اند.با این همه او در این قمار برنده ای

بزرگ است ! 

 " خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش 

                                                                           به نماند هیچش الا ، هوس قمار دیگر ! " 

حیف از آن یاری که از یاری برید " و رنج و محنت رسیده از دوست را عین رحمت ندید !" حیف از آن 

یاری که از یاری برید " و محبت دوست او را یکه شناس و یکه پسند نکرد ! و ادب عشق ورزی ،  از

وجود او حلقه ای و کوبه ای نساخت تا بی وقفه و پیاپی بر در دوست بکوبد ،  ولو جوابی نگیرد !

هر کس داغ محبتی بر پیشانی دل دارد ،می ذاند " عشق پنهان باختن " سخت است. از

 آن وقت که عباس خود را شناخته ، به زهرا عشق ورزیده است به امید آنکه روزی وجدان کند این

محبت ، کششی یک سویه نیست . ظهر عاشورا بر عباس معلوم می کند که "می پسندد دوست 

این آشفتگی " . حالا عباس از بنی فاطمه است و این اجر صبر اوست." حیف از آن یاری که از یاری

 برید " و بر امید رأفت و محبت او صبر نداشت !

                                 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  |