تبليغاتX
خاکستر گلها - زیر دیر مغان - مغاک -
هنر و ادبیات

ساعت هشت و نیم صبح ٬ بعد از رفتن تا کرج و ممانعت خروج از تهران و برگشتن تا شهر و

راه افتادن به سمت فیروزکوه ٬ تازه بر خوردیم به فشردگی ماشین هاوجاده ی مسدود و صدای گاز

و بوق و باقی قضایا ! دلم از صبر افتاده بود .انگار دیگر وسوسه های دریا و سبزی و دشت و کوه با

قیمتی که می گرفت ٬ ساز نبود .پس بازگشت را به قیمت اخم وتخم آشکار زهرا و دلخوری پنهان

راحیل انتخاب کردیم و دوباره راهی تهران شدیم . در بازگشت ٬ بیتی از خواجه ی شیراز مدام

با ذهنم بازی می کرد .

راستش نه من نه تقی٬هیچ کداممان مصراع دوم آن بیت حافظ یادمان نبود برای همین مطابق

 معمول زنگ زدیم به« دکتر ترکی » که او هم گشت تا« زیر دیر مغان -مغاک- »را یافت وشعر کامل شد :

«مهندس فلکی راه دیر شش جهتی

                                                                       چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغان !!»

راستی این دیر مغان ـ مغاک ـ کجاست ؟ چرا مهندس فلکی نمی خواهد کسی ره به آنجا ببرد ؟ در

آنجاچه سری نهفته که راز مگوی زمین و آسمان است و « ... از شش جهتم راه ببستند » به آنجا !

با کمی تأ مل می فهمید من در ـاس ام اس ـ  دکتر ترکی مان ٬دیرمغاک را دیر مغان خوانده بودم !

********

شب است . از خستگی یک روز تعطیل پر فراز و فرود٬ رسیده ایم به آرامش خانه و شام

ساده و سر دستی و تماشای فیلم ضیافت کیمیایی . رسیده ایم به رستوران « ماطاوس »  و

بچه های مدرسه ی « بدر » و منیر و جواد و عشق و رفاقت که این دفعه فارغ از بشکن و آروغ

و کله پاچه ی « رد پای گرگ » ٬ توی دربند نیست  و همین زیر پل حافظ است و بگو یک جور

«دیرمغاک».

********

این « زیر دیر مغاک » ٬ زیر بازارچه ی شاپور نیست که هروقت هوای آنجارامی کنم٬

سر تقی و بچه هارابه طاق می کوبم و می روم تا غرق شوم دربوی تند گیاهان بیابانی که

سبزی فروش های محلی توی چادرشبهای رنگین از کوه ها می آورند و بوی ماهی دودی و

بوی زیتون پرورده ؟من آنجادنبال گمشده ای هستم که نمی شناسمش!نمی دانم کیست٬

چیست ! شاید گمشده ها را باید زیر دیر مغان جست .

********

 من چقدر گمشده دارم ! اولینش خودم هستم ! روزی که گم شدم ٬ نه ٬شبی که گم

شدم ٬ شب عید سال هفتاد و شش بود . آن شب آنقدر گریه کرده بودم که بی هوش افتادم٬

آن شب با همه ی حرمانش خوب می دانستم که گم شدن ازفراموش شدن بهتر است چراکه

فراموش شده ٬از یاد ها و خاطره ها می رود حال آن معمولآ به امید پیدایی ٬ دنبال گمشده ها

می گردند .

********

من چقدر گمشده دارم ! یکی اش « طمراس چگینی » است . او در روز های جنگ گم

شده است . هر کس نشانی از او دارد ٬ به من بدهد ! یکی اش « خانم ظهوریان » معلم سال

اول مدرسه ی « رحیمیه » مشهد است که وقتی فهمیدم فرشته نبوده ٬ خواستم بمیرم ! یکی

« فاطی دانشور » است که در سال بلوا گمش کرده بودم وامسال عید به کمک دخترکم راحیل

پیدایش کردم . و یکی که در انبوه مجد و بزرگی گم شده است ٬ به قول باباطاهر در « همان

جایی که ایوانش بلنده » . و درست در همان سال که خودم گم شدم . کسی هست بیاید ما

را پیدا کند ؟ ما زیر دیر مغان ـ مغاکیم ـ . 

********

من امروز به این باور رسیده ام که همه ی گمشده ها را باید  آنجا جست . حتا دنبال تیله های

گمشده باید آنجا گشت .

         دوباره « دکتر ترکی » به داد می رسد . می فهمم که آن راه بندان و آن خستگی و دلزدگی

همه در «زیر دیر مغاک است »که اگر ما را از آن برون رفتی باشد٬ آن وقت می رسیم به دیر مغان .

آنجا تکه های گمشده ی دلمان را پیدا می کنیم و عروسک هایمان را و روبان های رنگی موهای

مان را و زنگ خروسک گرفته ی دو چرخه هایمان را . و حالا که شعررادرست فهمیده ام :

« مهندس فلکی راه دیر شش جهتی

                                                                   چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک »

و حالا که از این ناگزیری با خبرم ٬ چقدر دلم گرفته است !

پنجره را باز می کنم و هجمه  ی رعد را به کوه ها می بینم . باران می بارد و نمی بارد. الهی

که با رعد بعدی سقف دیرم ترک بر دارد . الهی !

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  |