تبليغاتX
خاکستر گلها
هنر و ادبیات
نویسنده ی این وبلاگ مقدم بر هر چیز، یک معلم است.

صفحه نخست   |   پروفایل مدیر وبلاگ   |   پست الکترونیک  |   آرشیو وبلاگ  | عناوین مطالب وبلاگ
 

عارف بالله ، روزبهان بقلی در شعری می گوید : پروردگار ، از اشتیاق خود در

 خلق یک گل سرخ ، درنیمه های شب ، یک بلبل بی قرار آفرید . من نزدیک به مضمــون

 

 شعــر روزبهان را نوشته ام و از توطئه ی خداوند در کار بلبل و به همــدستی گل ، چیزی

 

نمی دانم . اما این را می دانم که همـه ی شوریدگی های خدایی من حیث لا یحتسب 

 

است . یعنی از آن جایی حواله شده که انتظاریش نمی رود . امشب قــــــــــــدری حافظ

 

خوانده ام و به همین نیت ٬ حتا تفالی هم به دیوان خواجـه زده ام . مخلـــص کلام اینکه 

 

خواجه می فرماید: 

 

 در طریقت هر چه پیش سالک آیدخیر اوست

 

                                                       در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

 

سری هم به کتاب عشق صوفیانه از جلال ستاری زده ام ؛ یعنی که توبه شکـسته ام ٬

 

 چون لااقل برای این روزهـــــا قرار خواندنش را نداشتم . او آنجا در پیش گفتار کتابش ،

 

بخشــی از دیدگاه های عـــــرفا را در باب عشــق ، یاد آور مـــــــــی شود و عشق را در

 

نهــــایت ، « وصلت روحانی » میان حق و خلق می داند . در میان سـخنان آنها ، حرف

 

 محمــــــد مغربی ، عارفی از قرن نهم ،بیشتر به دل من نشسته است . او می گوید :

 

 عشـق مســافرانه می آید و میان حدوث و قدم می نشیند  . گویا می خواهد تا آدمی

 

 را از خود پرستــی به سوی دیگر پرستی سوق دهد . تا او از خود  ٬ قبله بگرداند و به

 

معشوق روی کند .  انگار عشـــق آن تلنگری ست که هـــر وقت بر در باطل می کوبد ٬

 

جز کینه و نفرت بر نمی انگیزد  و هر وقت بر در حق کوفته می شود ، خود خـــداوندگار

 

 خـــــــدا ، در را به روی صاحب نیاز باز می کند ؛ که به گفته ی مولانا ، این در کوفتن ،

 

 بر در حق کوفتن حلقه ی وجود است ! و آن عشقی است که حتا در شکل انسانیش

 

 می تواند منهاج عشق ربانی باشد  .

 خوشـــا به حال آن کـــــس که نصیب و بهـــــره ای از چنین عشقـــــــی دارد !

به گمانم این عشق باید به پای آن یاری ریختـــــــه شود که مولانا از او به  یار خدایی 

 

 تعبیر می کند .

 

 

 

                                                                  

 

 

 

                                                      

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 
رعایت کنیم عاشقی را که گفت : «بیا عاشقی را رعایت کنیم .»

آنچه نوشتم ٬ بخش کوچکی از شعری از قیصـــر امین پور است که برای من ٬ یادنامه ی کوتاهی ست از حسن حسینی . قیصری که در دومین سالــــــگرد مرگش هستیم . 

قیصری که مرگ با همه ی صلابتش و با همه ی نا گــزیریش آمده است و او را با خود برده است همان طور که حسینی را و صفار زاده را و پروین  را و خیلی های دیـگر را. بشمارم ؟

و مرگ، چیز بدی نیست. مرگ خانه گزیدن در پشت هیچســـتان نیست. مرگ، آویختن مجدد میوه، از درخت جاودانگی ست . و این همان چیزیست که ترس آدمی را از هیبت مرگ، کم می کند. نخستین باراین ترس را خانم آسترید لیندگرن درمن کمرنگ کرد.

او همان نویسنده سوئدی ست که پی پی جوراب بلند را نوشته اما من کتاب برادران شیردل او را بیشتر می پسندم. در این کتاب دو برادر کوچک به نامهای یوناتان و اسکوریان با پدیده ی مرگ روبرو می شوند و در عالــــم بعد از مرگ ، در انتظار رسیدن به سرزمین نانگیالا ، در دره ی آلبالو ، به جنگ شر و بدی می روند و پیروز می شوند؛ اما چیزی که آنها را از ترس مرگ می رهاند ، رعایت محبت است.

البته هم به وقت خواندن کتاب برادران شیردل وهم روزمرگ قیصر، همه ی لحظه هایی که بر فراز مرگ و حضور مقتدر او می گذشتند ، برایم سخت بودند و ســـرشار از اندوهی  سنگین اما شیرین . اندوهی که با مرگ هر عزیزی تکرار می شود و انگار تو از آن خلاصی نداری. نه ! انصاف این است که بگویم تو به عمدی محبانه ٬ دوست نداری از دستش خلاص  شوی ! این اندوه را هیچ چیز تسکین نمی دهد  حتــا گذشت زمان . معادله ای دو سویه است که در آن ٬ هر چه محبت بیشتر ، مفارقت ، سخت تر !

من گذاشته ام این را تو ، وقتی که رفتم ، حس کنی ! و حرف آخر بگذار باز از شاعران باشد که " شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند":

ای شما !
ای تمام عاشقان هر کجا !
از شما سئوال می کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نام هایتان ٬ اضافه می کنید؟

 

 

                                      

  

                                             

 

                          

  

                                                     

  

           

 

                                                  


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

مادرم نگاهی به ساعت انداخت ونگاهی به کیسـه ی خواب وبار و بنه ی مختصر سفر. بعد انگار خواسته باشد وانمود کند اوضــاع عادیست ٬ خندید.

بیرون باد می آمد و ریسه ی چراغ های سر در خانه ی حاجی طاهری را تکان می داد. دامادی پسرش بود. باد که شدت گرفت٬ سیمها اتصالی کردند. بعضی از لامپ ها سوختند. اما هنوزکوچه با نور بقیه٬روشن بود.

پرهیب درختهای نیمه عریان در نورو باد و شب٬ مرا می ترساند. انگار پریوش همان شب بود که به کوچه ی ما آمد. مادرم رو به ما اما انگار به پدرم گفت : « اگــــــــــر مأموریت  پدرتان نبود، می رفتیم عروسی». پدر که با لباس نظامی٬ شکـــسته - نشسته ٬انتظار راننده اش را می کشید٬ گفت: «برویم»؛ از بس مادرم را دوست داشت.

حتم دارم سر و کله ی پریوش همان شب پیدا شــــد. همان شب که باز من از فقدان پدرم ترسیده بودم. توی خانه ی حاجی٬ مجلس زنانه، زیر داربست درختان انگور برپا بود که بی برگ و بار، در باد شاخه می تکاندند .  ما وقتی رسیدیم که مطرب های عنبر قشقایی کارشان را تازه شروع کرده بودند . ترس من وقتی بیشتر شد که یک  رقاصه ی مخمـــــــــل پوش ٬در حالی که  جامی را روی پیشانی گذاشته بود ٬ دست افشان و پا کوبان ٬ وارد مجلس شد.

در انتهای همان شب بود که پریوش آمد و کوچه را روی سرش گذاشت.


+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

اینک از واقعه ی شهادت حسین(ع) و یارانش اندک زمانی گذشته است. حالا دنیا مانده است و شانه های کبود از تازیانه ی زینب. دنیا مانده است و سنگینی غل جامعه بر دست و پای علی ابن حسین. دنیا و مرگ رقیه ی کوچک در خرابه ی شام. دنیا و سایبان ناپذیری رباب در ادامه ی عمر کوتاهش. گویا همه ی عظمت این واقعه، منتظر ظهور کسی است « که از خویش برون آید و کاری بکند».

عده ای می پرسند: آیا زمان برای خونخواهی زود نیست ؟  عده ای می پرسند :اصلا آیا چنین کاری لازم است؟ راستی چرا باید برای اتفاقی که افتاده، باز هزینه کرد؟

« مختار » همان مردیست که در حساب و کتابش چنین مآل اندیشی هایی راه ندارد.

او درکوفه « مسلم »، فرستاده ی حسین را درخانه اش پناه می دهد و پس ازشهادت مسلم، دشواری های بند و حبس را به جان می خرد اما پس از خلاصی از زندان ، ننگ زندگی در حکومت جور را نمی تواند بپذیرد. گویی بعد از شهادت حسین (ع) و یارانش ، مختار یک بدهی بزرگ پرداخت نشده دارد که او را بی خواب و خور کرده است! پس او به خونخواهی حسین(ع)، بر خلیفه خروج می کند تا بسیاری از صحنه گردانان واقعه ی عاشورا را از پای در آورد وخودش جان بر سر این کار بگذارد.

مختار در راه ارادت به حسین(ع)،حسابش را با خودش صاف می کند، آنچه را که بر عهده دارد می پردازد و سرانجام با مرگ در راه دوست، آرام می گیرد؛ اما می مانند دیگرانی که بعد ازاو تا همیشه ی تاریخ ، مخاطب فریاد « هل من ناصر » حسین اند. آنها این فریاد را می شنوند یا نه ، من نمی دانم.

من همین قدر می دانم که  مولایم حسین(ع) در آن ظهرتفته ی بیابان طف، تشنه ی آب نبود، او تشنه ی لبیک بود!

 


+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

در فصل سوم سالیـــــــــــم.روزهای درس و مدرســـــــــه که می تواند برای خیلی ها پر از

ملالت باشد. اما« اعجـــــــــــاز ما همین است:

                        ما عشق را به مدرسه بردیم ! »

و عشـــــــــــق آن اتفاق مبارکی بود که طعم حادثه داشت. و از کســـــــالت و تکرار٬ خالی بود.

برای همین هرگز به کله مان نزد از مدرسه بگریزیم چون ما آنجـا را از حس امتحان و سؤال خالی

 کردیم و بعد نشستیم « لیلی و مجنون » خواندیم و در این گناه نابخشودنی٬ با معلم هایمان٬

هم داستان شدیم!

در فصل سـوم سالیم ومن با تأخیری زیاد برگشته ام. نه یک ماه و دو ماه که دو فصل!

در همه ی لحظات غیبت و تأخیر٬داشتم به این فکر می کردم که چه فرصت ها  برای خــــلق

حادثه٬ از دست رفته اند ! یک حادثه ی بزرگ ٬ یک اتفاق مبارک ٬ چیزی که یادآوریش پشت

 جهان را بتکاند. چیزی که یاد آوریش در ذهن آدمی این تردید را بیندازد که:آیا این جــــــــرأت

دیوانگی را من داشته ام؟! چیزی که دیگر هرگز امکان تکرار نیابد.چیزی که به گمان هیچکس

جز من خطور نکند.چیزی که فقط از آن من باشد و در تصاحب آن٬ هیچ کس به ادعا بر نخیزد.

اما انگار یکی مرتب در گوشم می خواند:« از ما گذشته است که کاری کنیم

                                                        کاری که دیگران نتوانند »

من هم انگار این حرف های ناامیدی و حسرت را باور کرده ام.انگار دنیا را بدون گــــــــردان و

پهلــــــــوانان ٬ پذیرفته ام. من پذیرفته ام و با آنکه

« رفتار من عادیست

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هر کس مرا می بیند

از دور می گوید:

                    این روزها انگار

                   حال و هوای دیگری داری!».

گویا در من هنوز امید به خلق یک حادثه ی بزرگ نمرده است! شاید برای همین است که

« این روزها گاهی خدا را هم

                                                 یک جور دیگر می پرستم».

توضیح اینکه در این نوشته٬جا به جا قیصر مددکارم بوده است.


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

 

از خیابان کم عرض و شلوغ " بو علی " می گذرم . باید مثل سایر اوقات که توی راه بندان

 می مانم ٬ خون خونم را بخورد ٬باید کلافه بشوم و هزار بار خودم را لعن و نفرین کنـــم که چرا

 

 توی این روزهای شلوغ از خانه بیــــرون آمده ام ٬ یا اینکه مثل خانم جون خدا بیــامرز از خودم

 

بپرسم "کوچــــه و بازار به چه آزار " ٬ اما نمی توانم ! طنازی طره ای از یک تاک مدهوشـــــــم

 

می کند . طــــره ای در تردید میان قهوه ای و سبز با جوانه هایی غلاف شکافتـه و آب چکان و

 

رقصی که باد بهار بر اندام درخت ناپیدای آن سوی دیوار انداخته !

ما هم زمانی توی خانه مان تاکی داشتیم گشن که به قول مادرم داشــت دیــــوار را

می شکافت و سر از کوچـــــه در می آورد . تاک خانه ی ما از این وقت سال تا رسیدن برگها

 

از سر شاخـــــــه های طردش قطره قطره آب می ریخت . ما مدتی کوتاه با اشکــــــهای تاک

 

شادمانی روشنی داشتیم که روزگارجادویی پر رمز و رازمان را کفایت می کرد .

شادمانی آن چیزی نیست که امکان وقوعش نیاز به اسباب و ابزار داشته باشد .

شادمانی ٬ غنج زدن های دل است وقتی تو اولین درخت شکــــــوفه داده را در آستانه ی

 

بهار می بینی ٬ سرت را به سمت خانه ی خدا بالا می بری و به او می گویی : "دستت

 

درد نکند ! " بعد می نشینی و یک دل سیر شکــــــــوفه ات را تماشا می کنی که حالا 

 

پس از یک زمستان سرد و طولانی به جلوه اش تنور دلت را گرم کرده است .

باور کن غفلت از بــــــــــهار ٬ دریغ و حسرت دارد . مبادا بیاید و دیوار خانه ات را به

عشوه ی یک طره از تاک پیر آذین کند و تو فرصت تماشا را از دست بدهی !

 

 

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

اين کاروانی که دیروزبه سرزمین نینوا رسید ٬ کاروانیست که از پس ماهـــها بیابانگردی بر کناره راههای صعب و در دامان بیابان های خشک ٬ گلهای پر پر بسیار دارد .با اینـهمه رنج روزهای رفته ٬ در برابر وقایع روزهای آینده ٬ به چشم نیامدنی ست ! در میان این کاروان ٬ تو تنها کسی هستی که فاصله ی میان خیمه ی مادر را تا کنار پدر بی وقفه می روی و می آییبی آنکه خستگی بشناسی اما جان من ٬ دیر نیست بی برگ و باری نهال قامتت.

روزشماری بر خزان تو آغاز گشته است.

نترس نازنین ! حرف های من یاد ایام آتی ست تو هنــوز می توانی در فرصتی کوتاه و اندک شمار ٬با برادرت علی اصغر بازی کنی .می توانی بر قامت پدر بیاویزی و یاد ایام ماضی را زنده کنی . می توانی در رختخوابی که عمویت عباس از برگ  نخل های کنار فرات فراهــم آورده ٬ بخوابی و با چشمهای پر از خواب ٬در دوردستهای آسمان صحرا ٬ستاره ها را رج بزنی.

اینها را امکان نوشیـــــدن آب از رود همسایه می داند و بر آرامش تو در این آخریـن شبهای عافیت، غبطه می خورد. این رود شاید فردا چندان مهربان نباشد !

رقیه جان ! این را هم به یاد داشته باش که تا ظهر روز دهم ٬ گوشــــواره هایت را از گوشهایت در آوری. شنیده ام دژخیمی از سپاه دشمن با چشم حرص و آز به آن دو آویز کم بها نظر داشته است ٬مبادا از تاراج او دخترکی دیگر در اقصای این سرزمین ٬گوشهای خود را زینت کند !مبادا تا همیشه این سوال ذهن من را بخراشد که چرا تو فراموش کردی گوشواره هایت را از گوشت در بیاوری !


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

اینجا ٬شبهای برفبار آهوان کوه های دربند و شمیران تا کناره ی بالایی اتو بان صــدر پایین می آیندو از نور چراغ ماشین ها هی رم می کنند ٬ هی می گریزند و بر می گردنــد تااینکه بالاخره به شرایط عادت می کنند آنوقــــــت رام و آرام می شوند.

خوی وحشی خود را از دست می دهند و سرشان به خوردن علف های سرما زده گرم می شود . اینجا اغلـــــــب روی شاخ و برگ لخت درختان شب زده پر است ازپرندگان جوراجــور که گاهی اگر درسرما دوام نیاورند٬ صبح ٬ لاشه های کوچکشان اینجا و آنجا روی برف افتاده است . با اینهمه نمیتوان زیبایی برف را کتمان کرد.

شاعران زیادی اسیر راز و رمز این زیبای دمسرد بوده اند:

 بقیه متن را در ادامه ی مطلب بخوانید...




+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

 

دستهایش را زهی که از مته اش آویزان بود ٬ بریده بود . زخم ها را وقتی می شد بهتر

دید که او زه را به تردستی بر بدنه ی ظرف می رقصانید و سوراخ های ریزی پدید می آورد بی

آنکه جینــــی شکسته بسته از هم بپاشد!بعد هم مفتولي فلزي را از شبكه ي سوراخ ها رد

مي كرد و ضمادي از آهــــــك و سفيده ي تخم مرغ مي ساخت تا با آن روي شكــــــستگي را

 بپوشاند . من هرگز به ياد ندارم او براي چيني هاي شكسته اي كه بند مي زد ٬ دنبال واحد

و گز و پيمانه و اندازه باشد . بعد ها وقتي ملامين به بازار آمد و چيني هاي چاپ مسعـــــود

مادرم سر از گنجه و بوفه در آوردند ٬ او شد "چاقو تيز كن ". بعد هم رفت و ديگر نيامد .بعد از

آن چاقوهاي خانه براي مادرم تره هم خورد نكردند. پس او  با كندي و لنگي و نا كار آمدي كنار

آمد و دم نزد . تو هم ول كن اين ماجراي "واحد دل هاي شكـــــسته " را . دلي كه شكست ٬

 شكست !

مي ماند دستهاي چيني بند زن محله ي ما كه زخم هاي كاري داشتند و زخم ها را وقتي

 مي شد بهتر ديد كه مي خواستيم مزدش را بگذاريم كف دستش !


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

 

دکتر ترکی از مرگ " قيصــــــــر " مي گويد . هر دو آنقدر خراب احوالیم که نه او می تواند

 بگویدونه من می توانم بشنوم!بعد گروس عبدالملکیان است که می گوید:"همه چیز ساعت

 دو و نیم دیشب اتفاق افتاده ٬ وقتی می بردندش بیمارستان . " وقتی شب بود و ماه بود و

خواب های پریشان بود . به گروس می گویم : " کاش کنگره ی شعر جوان را نیامده بودم ! "

راست می گویم . "کور شوم اگر دروغ بگویم ! " . کاش نباشد آن آخرین یادها و خاطره ها !

قیصر روز اول کنگره روی صندلی کنار من نشسته بود.باخاکستری هایی که حالا به

سفیدی می زدند . داشتم با خودم می گفتم انصاف نیست این پیری زود آمده .

پیدا بود درد بی تابش کرده است . همان طور که به خودش می پیچــــید ٬به شعـــرخوانی

 بچه ها گوش می داد .ودیدم که اذیت بچه هارا بر نتافت . چقـــــدر راست می گفت آن روز

 ساعد : "امین پور غیر از آنکه استاد در شعراست٬استاد در اخلاق هم هست."

آن روز قیصــــــــــــر از نو جوانی و جوانی من یاد کرد ٬ از آن روز ها که تا از مشهد می آمدم

 تهران باپیکان جوانان بیوک ملکی سرازحوزه در می آوردم وجاومکانم هم همیشه مشخص

بود. زمستان ها کنار بخاری دیواری که گر گر می سوخت .و تابستــــــــــان ها پای بســـاط

چای سهیل محمودی. ساقی مجلس هم قیصر بود و شراب طهور ش٬چای لاهیجان .

خوشا به حال آن روزها !

 

یاد آوری او مرا سر ذوق آورده بود طوری که کمی از خودم گفتم ودر جواب گلایه ی

او که حالش را نمی پرسم فقط خندیدم . مگر جز صدای دخترش آیه چه صدایی از پشت

تلفن خانه ی او شنیده می شد ؟ خودم هزار بار برای بی حوصله گی هایــــــــــش پیغام

بی جواب گذاشته بودم .

همان طور که سرش به سمت من کج بود و دستش را می مالید ٬ از نیــــم رخ ٬نگاهش

کردم . آفرین . دکتر ترکی چه ایوبی تو را خوب دیده بود !

"در برگریز درد لــــگد کوب می شـــــــــوی

سروی ٬ ولی تکیده تر از چوب می شوی

با گیسوان سربی و آن چهـــــــره ی صبور

داری شبیه حضــــــــــرت ایوب می شوی

قیصر نبــــود آن که بر آمد به جلجتــــــــــا

توکیستی که یکسره مصلوب می شوی؟

لبخـــــــــند بر لبان تو پرپر نمی شــــــود

از موج درد گر جه پر آشوب می شـــــوی

قانون عشق سوختن است و به قدر درد

محبوب آستــــانه ی محبـو ب می شوی

مانند آفتاب دلم سخت روشن اســــــت

من خواب دیده ام به خداخوب می شوی! "

حالا هم که رفت . رفت که رفت . راست می گفت آن که گفت :

" جان و تن روم است تا قیصــــــــــــر بجاست

روم بی قیصر نمی ارزد ٬ سیه پوشش کنید "

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

 بله نبودم ؛ اما عذرم موجه است . درست كه ترفند مرگ مادر بزرگ و پدر بزرگ ديگر براي چون مني كار ساز نيست . ياديگر نمي توانم مثل آن وقتها كه شاگردكلاس اول خانم ظهورريان بودم سرماخوردگي و گرما زدگي را بهانه كنم  و هديه ي تبي نداشته ٬ تبخال هاي لبم را بشمارم ! ولي هزار كار زمين مانده داشتم كه بايد انجام مي شد.دو تاشان را در همشهري خوانديد.يكي ديگر عنقريب به دستتان مي رسد.قدري بدهكاري فرهنگي به لبناني هاداشتم كه پرداخت شد.

انتخابات انجمن قلم ايران هم كمي درگيرم كرده بود٬ و ...

بقیه متن را در ادامه ی مطلب بخوانید...




+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

عشق

از           از"باب القبله" وارد صحن شدم . کمی بعد در رواق جنوبی بودم که رو به صحنی  کوچکتر ٬

پر از کبوتر و زائر باز می شد . من تا آنجا را با ذهنی شلوغ از ناباوری و ترس و شوق رفته بودم  .

 

تازه اگر گردباد عظیم جمعیت نبود که می پیچید و می رفت نمی دانم با این دل سودایی سر از

 

کجا در می آوردم ! پرده ی ضخیم ورودی را کنار زدم تا وارد شوم ٬سنگین بود !من یک سنگینی

 

هم روی سینه داشتم .به خودم گفتم این یکی یادگار الست است٬ از همان میثاق که بستم :

 

" الست بربکم قالوا بلی " .

 

آستانه را چسبیده بودم و اذن دخول می خواستم ٬یک مرتبه دیدم من با خودم فاصله دارم !

 

 از آنجاکه من ایستاده بودم ٬ آن دیگری را می دیدم که داشت گریه می کرد یاشعرمی خواند٬

 

 نمی دانم ٬ از بس دور بود از من !

 

هر کس برای شیدایی ٬ یک اولین باری دارد .من در آن اولین غروب نجف ٬آنچنان دست  و پا

 

 گم کرده بودم که ندانستم چه می کنم !یادم هست این مصراع از شعر سعدی رامرتب تکرار

 

می کردم:

 

" ای یار نا گزیر که دل در هوای توست ..."وبه جهان قهرمانی علی می اندیشیدم. به جهانی

 

که همه ی تاریخ مردی و رادی ٬عظمت واعتبارش را از آن می گرفت . در این جهان و در برابر

 

 صاحب آن٬من به آن پیر زن ریسمان بافی می ماندم که باکلافه ای ریسمان٬درصف خریداران

 

یوسف ٬جا گرفته بود تا بعدها تاریخ مشتاقی او را در زمره ی طالبان یوسف کنعان قلمداد کند.

 

حالا این من بودم٬ ایستاده بر آستان او و اذن ورود می خواستم ! کوچکی در برابر عظمتی !

 

ناگهان سیلی از جمعیت آمد و مرا از آن در و آستانه کند و وصل کرد ٬ کند و وصل کرد تا رساند

 

به ضریح .در آن بحبوهه ٬ من درست شبیه عربی بیابانگرد بودم که در آوارگی میان واحه ها ٬

 

ندیمم طوفان و خار و ریگستان بودند .من در جدال با طبیعتی بیرحم ٬با اقبالی کوتاه ٬ باسعد

 

و نحس ایام دست و پنجه نرم می کردم و حالا آمده بودم تا او دستم را بگیرد .

 

پس مولا جان ! دستم رابگیر !

 

" فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی                 که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز"

 

به ضریح رسیده بودم .پنجه در چشمه هایش انداخته بودم و سر گذاشته بودم در پای یاری

 

که به هزار ترفند دلبری٬  عمری مرا به دنبال خود کشانده بود . نمی دانم چرا من در آن لحظه

 

از آن غروب ٬ در کار این محبت بلند ٬آنهمه امی بودم !و چرا آنهمه دلم می خواست نگاه او به

 

 من ٬ ویژه  باشد ؟!

 

یادم هست من شرح اشتیاقم را به او واگویه می کردم و آن واگویه ها زیارتنامه ام بودند . من

 

 می خواندم:" السلام علی یعسوب الدین والایمان و کلمه الرحمن.السلام علی میزان الاعمال

 

و مقلب الاحوال و سیف ذی الجلال و ساقی السلسبیل الزلال ..."

 

اینک از آن غروب شیدایی روزها می گذردومن باز به روزمرگی هاباز گشته ام .با اینهمه

 

هر وقت خلوتی حاصل می شود ٬چون مرغی که دوست تر دارد روزیش راازدست شاهنده ای

 

بگیرد ٬ دلم به تو میل می کند که من آن بازم٬غنوده بر ساعد مهر تو ٬ خو کرده به آب ودانه ای

 

که تو مرا سزاوارش می شناسی .مبادا مرا به فریب لقمه ی از خوان شبهه وا گذاری! مبادا که

 

من ٬ دست و روزی را یکی می دانم .

 

                                                

                                    

 

 

 


+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

دوست من عذرا ، مادر نازنینی دارد.یک زن پا به سن بداخم قلمبه گو ،اما نازنین .از آن دست

مادرها که حتم دارم برای بچه اش جانش را هم می دهد . من هم خودم را بچه ی او می دانم . این

ماجرا تنها به حس مادرانه ی مادر عذرا بر نمی گردد  .  بخش عظیمی از این حس ، بر می گردد به

درد بی مادری من  ؛  درست مثل درد بی پدری؛ چون من او را هم از دست داده ام  . بی شک برای

همین هر وقت کسی را به شمایل او می بینم ، پای دلم می لرزد . و شمایل او بی نظیر بود . قدی

و قامتی و شانه ای و چهره ای و حسن خلقی ! وتا دلت بخواهد ادب و آداب و فضل و علم ! مصداق

واقعی "سیم دندانک بس دانک " .

از مادر عذرا می گفتم. او قیافه ای خاص دارد؛ آمیزه ای از صدایی و هیبتی مردانه و کاردانی

زنانه . اول بار که با او با تلفن صحبت کردم ، از او پرسیدم: آقا ! عذرا خانم خانه اند؟ خندید گفت:

بقیه متن در ادامه ی مطلب...




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

ساعت هشت و نیم صبح ٬ بعد از رفتن تا کرج و ممانعت خروج از تهران و برگشتن تا شهر و راه افتادن به سمت فیروزکوه ٬ تازه بر خوردیم به فشردگی ماشین هاوجاده ی مسدود و صدای گازو بوق و باقی قضایا ! دلم از صبر افتاده بود .

انگار دیگر وسوسه های دریا و سبزی و دشت و کوه با قیمتی که می گرفت ٬ ساز نبود .پس بازگشت را به قیمت اخم وتخم آشکار زهرا و دلخوری پنهان راحیل انتخاب کردیم و دوباره راهی تهران شدیم . در بازگشت ٬ بیتی از خواجه ی شیراز مدام با ذهنم بازی می کرد.

راستش نه من نه تقی٬هیچ کداممان مصراع دوم آن بیت حافظ یادمان نبود برای همین مطابق معمول زنگ زدیم به« دکتر ترکی » که او هم گشت تا« زیر دیر مغان -مغاک- »را یافت وشعر کامل شد:

«مهندس فلکی راه دیر شش جهتی
چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغان !!»

راستی این دیر مغان ـ مغاک ـ کجاست ؟ چرا مهندس فلکی نمی خواهد کسی ره به آنجا ببرد ؟ در جاچه سری نهفته که راز مگوی زمین و آسمان است و « ... از شش جهتم راه ببستند » به آنجا ! با کمی تأمل می فهمید من در ـاس ام اس ـ  دکتر ترکی مان ٬دیرمغاک را دیر مغان خوانده بودم!

*****

بقیه متن در ادامه مطلب ....




+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 



 Template Design: Mehdi Azimipour. © Designer owner    November 2009
طراحي قالب: مهدی عظیمي پور