تبليغاتX
خاکستر گلها
هنر و ادبیات

 

از خیابان کم عرض و شلوغ " بو علی " می گذرم . باید مثل سایر اوقات که توی راه بندان

 می مانم ٬ خون خونم را بخورد ٬باید کلافه بشوم و هزار بار خودم را لعن و نفرین کنـــم که چرا

 

 توی این روزهای شلوغ از خانه بیــــرون آمده ام ٬ یا اینکه مثل خانم جون خدا بیــامرز از خودم

 

بپرسم "کوچــــه و بازار به چه آزار " ٬ اما نمی توانم ! طنازی طره ای از یک تاک مدهوشـــــــم

 

می کند . طــــره ای در تردید میان قهوه ای و سبز با جوانه هایی غلاف شکافتـه و آب چکان و

 

رقصی که باد بهار بر اندام درخت ناپیدای آن سوی دیوار انداخته !

ما هم زمانی توی خانه مان تاکی داشتیم گشن که به قول مادرم داشــت دیــــوار را

می شکافت و سر از کوچـــــه در می آورد . تاک خانه ی ما از این وقت سال تا رسیدن برگها

 

از سر شاخـــــــه های طردش قطره قطره آب می ریخت . ما مدتی کوتاه با اشکــــــهای تاک

 

شادمانی روشنی داشتیم که روزگارجادویی پر رمز و رازمان را کفایت می کرد .

شادمانی آن چیزی نیست که امکان وقوعش نیاز به اسباب و ابزار داشته باشد .

شادمانی ٬ غنج زدن های دل است وقتی تو اولین درخت شکــــــوفه داده را در آستانه ی

 

بهار می بینی ٬ سرت را به سمت خانه ی خدا بالا می بری و به او می گویی : "دستت

 

درد نکند ! " بعد می نشینی و یک دل سیر شکــــــــوفه ات را تماشا می کنی که حالا 

 

پس از یک زمستان سرد و طولانی به جلوه اش تنور دلت را گرم کرده است .

باور کن غفلت از بــــــــــهار ٬ دریغ و حسرت دارد . مبادا بیاید و دیوار خانه ات را به

عشوه ی یک طره از تاک پیر آذین کند و تو فرصت تماشا را از دست بدهی !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

 

اين کاروانی که دیروزبه سرزمین نینوا رسید ٬ کاروانیست که از پس ماهـــها بیابانگردی

بر کناره راههای صعب و در دامان بیابان های خشک ٬ گلهای پر پر بسیار دارد .با اینـهمه رنج

روزهای رفته ٬ در برابر وقایع روزهای آینده ٬ به چشم نیامدنی ست ! در میان این کاروان ٬ تو

تنها کسی هستی که فاصله ی میان خیمه ی مادر را تا کنار پدر بی وقفه می روی و می آیی

بی آنکه خستگی بشناسی اما جان من ٬ دیر نیست بی برگ و باری نهال قامتت .روزشماری

بر خزان تو آغاز گشته است .

نترس نازنین ! حرف های من یاد ایام آتی ست تو هنــوز می توانی در فرصتی کوتاه و

 اندک شمار ٬با برادرت علی اصغر بازی کنی .می توانی بر قامت پدر بیاویزی و یاد ایام ماضی

را زنده کنی . می توانی در رختخوابی که عمویت عباس از برگ  نخل های کنار فرات فراهــم

آورده ٬ بخوابی و با چشمهای پر از خواب ٬در دوردستهای آسمان صحرا ٬ستاره ها را رج بزنی.

اینها را امکان نوشیـــــــــدن آب از رود همسایه می داند و بر آرامش تو در این آخریـن شبهای

عافیت ٬ غبطه می خورد . این رود شاید فردا چندان مهربان نباشد !

رقیه جان ! این را هم به یاد داشته باش که تا ظهر روز دهم ٬ گوشــــواره هایت را از

گوشهایت در آوری . شنیده ام دژخیمی از سپاه دشمن با چشم حرص و آز به آن دو آویز کم

بها نظر داشته است ٬مبادا از تاراج او دخترکی دیگر در اقصای این سرزمین ٬گوشهای خود را

زینت کند !مبادا تا همیشه این سوال ذهن من را بخراشد که چرا تو فراموش کردی گوشواره

هایت را از گوشت در بیاوری !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

 

اینجا ٬شبهای برفبار آهوان کوه های دربند و شمیران تا کناره ی بالایی اتو بان صــدر پایین

 می آیندو از نور چراغ ماشین ها هی رم می کنند ٬ هی می گریزند و بر می گردنــــــــد تااینکه

بالاخره به شرایط عادت می کنند آنوقــــــت رام و آرام می شوند .خوی وحشی خود را از دست

 می دهند و سرشان به خوردن علف های سرما زده گرم می شود . اینجا اغلـــــــب روی شاخ

و برگ لخت درختان شب زده پر است ازپرندگان جوراجــور که گاهی اگر درسرما دوام نیاورند٬ 

صبح ٬ لاشه های کوچکشان اینجا و آنجا روی برف افتاده است . با اینهمه نمیتوان زیبایی برف

را کتمان کرد . شاعران زیادی اسیر راز و رمز این زیبای دمسرد بوده اند :

 

                

 

***********

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

برف می بارد
 برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
 دره ها دلتنگ
 راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
 رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دمسرد ؟

    **********

ـــــــــــــــــــــــــــــ

پشت شيشه برف مي بارد

پشت شيشه برف مي بارد

در سکوت سينه ام دستي

 دانه ي اندوه مي کارد

 

           و

 

مو سپيد آخرشدي اي برف

در سر انجامم چنين ديدي

در دلم باريدي....اي افسوس

بر سر گورم نباريدي

 

          و

 

آن روزها رفتند
آن روزها ی برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره می گشتم
پاکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید
بر نردبام کهنه ی چوبی
بر رشته ی سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا آه
فردا
حجم سفید لیز
با خش وخش چادر مادربزرگ آغاز می شد
و با ظهور سایه ی مغشوش او در چارچوب در
که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه
فردا ...
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
از مشق های کهنه ی خود پاک می کردم
چون برف می خوابید
در باغچه می گشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خاک می کردم 
                            

                                                                

              

احمدرضا احمدی

ـــــــــــــــــــــــــــ

من انتظار نداشتم
با اين برف محض رو به رو شوم
من انتظار نداشتم
با اين عشق محض رو به رو شوم
اين مرغان خفته در لعاب کاشی ها
به ما اعلام می کنند
اين عشق محض
در آن برف محض
آب می شود ...
 
      و 
 

برف نمی بارید
ما داشتیم کم‌کم رنگ سفید را فراموش می‌کردیم
رفتم
در آشپزخانه برای خودم یک چای ریختم
برای چه منظور
که مثلا مرگ را فراموش کنم ...

     *********
ــــــــــــــــــــــــــــــ

برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشين، خوش نشسته‌ای بر بام

پاكی آوردی ای اميد سپيد
همه آلودگي‌ست اين ايام

راه شومیست می زند مطرب
تلخواریست می چكد در جام

اشكواریست می كشد لبخند
ننگواریست می تراشد نام

مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی كه برگسيخته دام

ره به هموار جای دشت افتاد
ای دريغا كه برنيايد گام

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام

خامسوزيم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!

 

   *********

ــــــــــــــــــــــــ

در پهن دشت خاطر اندوهبار من

برفی به هم فشرده و زیبا نشسته است

برفی که همچو مخمل شفاف شیرفام

بر سنگلاخ وی ٬ ره دیدار بسته است

آرام و رنگ باخته و بی کران و صاف

یعنی نشان ز سردی و بی مهری من است

در دورگاه تار و خموش خیال من

این برف سالهاست که گسترده دامن است

چندین فرونشستگی و گودی عمیق

در صافی سفید خموشی فزای اوست

می گسترم نگاه اسفبار خود بر او

بر می کشم خروش که : این جای پای اوست

ای عشق تازه ٬ چشم امیدم به سوی توست

این دشت سرد غمزده را آفتاب کن

این برف از من است ٬ تو این برف را بسوز

این جای پا از اوست تو او را خراب کن !

 

 

برف

شعري از نیما یوشیج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

        

 

 

زردها بی خود قرمز نشده اند

قرمزی رنگ نینداخته است

بی خودی بر دیوار

صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما

"وازانا" پیدا نیست

گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار

وازانا پیدا نیست

من دلم سخت گرفته است از این

میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته انداخته است:

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار

چند تن ناهشیار

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

مهدی اخوان ثالث

 

ــــــــــــــــــــــــــــــ



سگها و گرگها

1
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری سکت و خکستری رنگ
زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
آواز سگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هواتاریک و توفان خشمنک است
کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه بک است ؟
کنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خک اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردنک است
ولی ارباب آخر رحمش اید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهایمان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم
2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتنک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حکومت می کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد

 

             برف


پاسي از شب رفته بود و برف مي باريد

چون پر افشاني پر پهاي هزار افسانه ي از يادها رفته

باد چونان آمري مأمور و ناپيدا

بس پريشان حكمها مي راند مجنون وار

بر سپاهي خسته و غمگين و آشفته

برف مي باريد و ما خاموش

فار غ از تشويش

نرم نرمك راه مي رفتيم

كوچه باغ ساكتي در پيش

هر به گامي چند گويي در مسير ما چراغي بود

زاد سروي را به پيشاني

با فروغي غالبا افسرده و كم رنگ

گمشده در ظلمت اين برف كجبار زمستاني

برف مي باريد و ما آرام

گاه تنها ، گاه با هم ، راه مي رفتيم

چه شكايتهاي غمگيني كه مي كرديم

با حكايتهاي شيريني كه مي گفتيم

هيچ كس از ما نمي دانست

كز كدامين لحظه ي شب كرده بود اين بادبرف آغاز

هم نمي دانست كاين راه خم اند خم

به كجامان ميكشاند باز

برف مي باريد و پيش از ما

ديگراني همچو ما خشنود و ناخشنود

زير اين كج بار خامشبار ،‌از اين راه

رفته بودندو نشان پايهايشان بود .....
 
 
 


گروس عبدالملکیان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به شانه ام زدی 

که تنهاییم راتکانده باشی،

به چه دل خوش کرده ای؟

تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟؟؟

 

 
 
                           و ...............
 

 

                   

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

 

دستهایش را زهی که از مته اش آویزان بود ٬ بریده بود . زخم ها را وقتی می شد بهتر

دید که او زه را به تردستی بر بدنه ی ظرف می رقصانید و سوراخ های ریزی پدید می آورد بی

آنکه جینــــی شکسته بسته از هم بپاشد!بعد هم مفتولي فلزي را از شبكه ي سوراخ ها رد

مي كرد و ضمادي از آهــــــك و سفيده ي تخم مرغ مي ساخت تا با آن روي شكــــــستگي را

 بپوشاند . من هرگز به ياد ندارم او براي چيني هاي شكسته اي كه بند مي زد ٬ دنبال واحد

و گز و پيمانه و اندازه باشد . بعد ها وقتي ملامين به بازار آمد و چيني هاي چاپ مسعـــــود

مادرم سر از گنجه و بوفه در آوردند ٬ او شد "چاقو تيز كن ". بعد هم رفت و ديگر نيامد .بعد از

آن چاقوهاي خانه براي مادرم تره هم خورد نكردند. پس او  با كندي و لنگي و نا كار آمدي كنار

آمد و دم نزد . تو هم ول كن اين ماجراي "واحد دل هاي شكـــــسته " را . دلي كه شكست ٬

 شكست !

مي ماند دستهاي چيني بند زن محله ي ما كه زخم هاي كاري داشتند و زخم ها را وقتي

 مي شد بهتر ديد كه مي خواستيم مزدش را بگذاريم كف دستش !

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

 

دکتر ترکی از مرگ " قيصــــــــر " مي گويد . هر دو آنقدر خراب احوالیم که نه او می تواند

 بگویدونه من می توانم بشنوم!بعد گروس عبدالملکیان است که می گوید:"همه چیز ساعت

 دو و نیم دیشب اتفاق افتاده ٬ وقتی می بردندش بیمارستان . " وقتی شب بود و ماه بود و

خواب های پریشان بود . به گروس می گویم : " کاش کنگره ی شعر جوان را نیامده بودم ! "

راست می گویم . "کور شوم اگر دروغ بگویم ! " . کاش نباشد آن آخرین یادها و خاطره ها !

قیصر روز اول کنگره روی صندلی کنار من نشسته بود.باخاکستری هایی که حالا به

سفیدی می زدند . داشتم با خودم می گفتم انصاف نیست این پیری زود آمده .

پیدا بود درد بی تابش کرده است . همان طور که به خودش می پیچــــید ٬به شعـــرخوانی

 بچه ها گوش می داد .ودیدم که اذیت بچه هارا بر نتافت . چقـــــدر راست می گفت آن روز

 ساعد : "امین پور غیر از آنکه استاد در شعراست٬استاد در اخلاق هم هست."

آن روز قیصــــــــــــر از نو جوانی و جوانی من یاد کرد ٬ از آن روز ها که تا از مشهد می آمدم

 تهران باپیکان جوانان بیوک ملکی سرازحوزه در می آوردم وجاومکانم هم همیشه مشخص

بود. زمستان ها کنار بخاری دیواری که گر گر می سوخت .و تابستــــــــــان ها پای بســـاط

چای سهیل محمودی. ساقی مجلس هم قیصر بود و شراب طهور ش٬چای لاهیجان .

خوشا به حال آن روزها !

 

یاد آوری او مرا سر ذوق آورده بود طوری که کمی از خودم گفتم ودر جواب گلایه ی

او که حالش را نمی پرسم فقط خندیدم . مگر جز صدای دخترش آیه چه صدایی از پشت

تلفن خانه ی او شنیده می شد ؟ خودم هزار بار برای بی حوصله گی هایــــــــــش پیغام

بی جواب گذاشته بودم .

همان طور که سرش به سمت من کج بود و دستش را می مالید ٬ از نیــــم رخ ٬نگاهش

کردم . آفرین . دکتر ترکی چه ایوبی تو را خوب دیده بود !

"در برگریز درد لــــگد کوب می شـــــــــوی

سروی ٬ ولی تکیده تر از چوب می شوی

با گیسوان سربی و آن چهـــــــره ی صبور

داری شبیه حضــــــــــرت ایوب می شوی

قیصر نبــــود آن که بر آمد به جلجتــــــــــا

توکیستی که یکسره مصلوب می شوی؟

لبخـــــــــند بر لبان تو پرپر نمی شــــــود

از موج درد گر جه پر آشوب می شـــــوی

قانون عشق سوختن است و به قدر درد

محبوب آستــــانه ی محبـو ب می شوی

مانند آفتاب دلم سخت روشن اســــــت

من خواب دیده ام به خداخوب می شوی! "

حالا هم که رفت . رفت که رفت . راست می گفت آن که گفت :

" جان و تن روم است تا قیصــــــــــــر بجاست

روم بی قیصر نمی ارزد ٬ سیه پوشش کنید "

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

 

بله نبودم ؛ اما عذرم موجه است . درست كه ترفند مرگ مادر بزرگ و پدر بزرگ ديگر براي چون

مني كار ساز نيست . ياديگر نمي توانم مثل آن وقتها كه شاگردكلاس اول خانم ظهورريان بودم سرما

خوردگي و گرما زدگي را بهانه كنم  و هديه ي تبي نداشته ٬ تبخال هاي لبم را بشمارم ! ولي هزار

كار زمين مانده داشتم كه بايد انجام مي شد.دو تاشان را در همشهري خوانديد .يكي ديگر عنقريب

 به دستتان مي رسد.قدري بدهكاري فرهنگي به لبناني هاداشتم كه پرداخت شد.انتخابات انجمن

 قلم ايران هم كمي درگيرم كرده بود٬و دو سفر كوتاه كه ازيكي شان شايدكمي بعدچيزهايي درخور

بخوانيد . مي ماند مهماني هاي مخصوص ماه رمضـان . اما آن چه امروز مرا به نوشتن و ا داشت  ٬

يادي از يك دوست است.و بهانه اش ديداردوستان درمهماني افطارخانه ي كتاب .آنجا من خيلي ها

 را ديدم . باخيلي ها گپ وگفتي داشتم.روزه ام رابا خانم دكتر شبيري به چايي كه او ريخته بود باز

 كردم.با آقاي بيگي از انتخاب جسورانه ي راحيل٬ دختركم٬در مسابقه ي خوارزمي و تلاش او براي

مقايسه ي "ليلي"با "شيرين" حرف زدم . به آقاي سراج وعبدالملكيان گوش دادم .وخواستم خودم

 رادربي خيالي دوست داشتني"نرگس رجايي" غرق كنم اما نمي شد.انگار چيزي شبيه بغض راه

 نفسم را مي بست.من كه فراموش نكرده بودم همين ديروز پريروز "حسين ابراهيمي"مرده است!  

من كه مطمئن بودم اگر او زنده بود ٬ الان آنجــا بود؛پس چرا داشتــم با حبس گريه گي ٬ خودم را

مي كشتم؟!شايد اندوه من از فراموشي بود كه ترفند مرگ است٬ يا از ياد آوري اودر زندگي كه حالا

 از او گريخته بود و رفته بود ؟

آن شب كه چندان دور نيست ٬ من با سري پر از شعــر راه خانه را مي راندم . گويي براي تسلاي

خودم مي خواندم :

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جـــــــــريده ي عالم دوام ما

حتا قدري از ترجمه ي عالي او را از كتاب "باران مرگ "به ياد آوردم ولي واقعيت اين بود كه او نبود و

 اگر من بخواهم با قراردادهاو اعتبارها از او بگوييم او ديگر نمي توانست اصراركندكناراسمش كلمه

"الوند" را بياوريم . شاید حقیقت این است که او بود و داشت از گلدان ياس خانه اش گلهاي كوچك

 ستاره شكل مي چيدتاميان مسافران اصفهان٬در آن صبح كه براي ما با اوج گرفتن هواپیما ٬آفتاب

دو باره طلوع كرد ٬ قسمت کند . و ظهر در" شهر كرد"  در زير باراني كه مي باريدو نمي باريد و ما

 نان و ماستمان را با "كلوس كوهي " می خورديم  ٬ از پلها و رودها بگوید . و شب كه شد ٬ و دل

 من هــواي يار و ديار كرد آنچنان كه ديگر نخـواهم با جمع پرشوق و شور هنرمندان بمانم و اين را

 تنها او فهميد٬ کمک حال و هوایم شود .او که دوست همه ي ما بود و ازبراي

همين دوستي خانه ي ترجــمه راراه انداخـــت و عده ای را واداشت تا کارهای خوبی ترجمه کنند ٬

حالا دیگر نیست  و من نمي دانم مي شنود اگر بگويم جايت هر جا كه ما مي رويم خاليست ؟

                                                                                              

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

عشق

از           از"باب القبله" وارد صحن شدم . کمی بعد در رواق جنوبی بودم که رو به صحنی  کوچکتر ٬

پر از کبوتر و زائر باز می شد . من تا آنجا را با ذهنی شلوغ از ناباوری و ترس و شوق رفته بودم  .

 

تازه اگر گردباد عظیم جمعیت نبود که می پیچید و می رفت نمی دانم با این دل سودایی سر از

 

کجا در می آوردم ! پرده ی ضخیم ورودی را کنار زدم تا وارد شوم ٬سنگین بود !من یک سنگینی

 

هم روی سینه داشتم .به خودم گفتم این یکی یادگار الست است٬ از همان میثاق که بستم :

 

" الست بربکم قالوا بلی " .

 

آستانه را چسبیده بودم و اذن دخول می خواستم ٬یک مرتبه دیدم من با خودم فاصله دارم !

 

 از آنجاکه من ایستاده بودم ٬ آن دیگری را می دیدم که داشت گریه می کرد یاشعرمی خواند٬

 

 نمی دانم ٬ از بس دور بود از من !

 

هر کس برای شیدایی ٬ یک اولین باری دارد .من در آن اولین غروب نجف ٬آنچنان دست  و پا

 

 گم کرده بودم که ندانستم چه می کنم !یادم هست این مصراع از شعر سعدی رامرتب تکرار

 

می کردم:

 

" ای یار نا گزیر که دل در هوای توست ..."وبه جهان قهرمانی علی می اندیشیدم. به جهانی

 

که همه ی تاریخ مردی و رادی ٬عظمت واعتبارش را از آن می گرفت . در این جهان و در برابر

 

 صاحب آن٬من به آن پیر زن ریسمان بافی می ماندم که باکلافه ای ریسمان٬درصف خریداران

 

یوسف ٬جا گرفته بود تا بعدها تاریخ مشتاقی او را در زمره ی طالبان یوسف کنعان قلمداد کند.

 

حالا این من بودم٬ ایستاده بر آستان او و اذن ورود می خواستم ! کوچکی در برابر عظمتی !

 

ناگهان سیلی از جمعیت آمد و مرا از آن در و آستانه کند و وصل کرد ٬ کند و وصل کرد تا رساند

 

به ضریح .در آن بحبوهه ٬ من درست شبیه عربی بیابانگرد بودم که در آوارگی میان واحه ها ٬

 

ندیمم طوفان و خار و ریگستان بودند .من در جدال با طبیعتی بیرحم ٬با اقبالی کوتاه ٬ باسعد

 

و نحس ایام دست و پنجه نرم می کردم و حالا آمده بودم تا او دستم را بگیرد .

 

پس مولا جان ! دستم رابگیر !

 

" فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی                 که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز"

 

به ضریح رسیده بودم .پنجه در چشمه هایش انداخته بودم و سر گذاشته بودم در پای یاری

 

که به هزار ترفند دلبری٬  عمری مرا به دنبال خود کشانده بود . نمی دانم چرا من در آن لحظه

 

از آن غروب ٬ در کار این محبت بلند ٬آنهمه امی بودم !و چرا آنهمه دلم می خواست نگاه او به

 

 من ٬ ویژه  باشد ؟!

 

یادم هست من شرح اشتیاقم را به او واگویه می کردم و آن واگویه ها زیارتنامه ام بودند . من

 

 می خواندم:" السلام علی یعسوب الدین والایمان و کلمه الرحمن.السلام علی میزان الاعمال

 

و مقلب الاحوال و سیف ذی الجلال و ساقی السلسبیل الزلال ..."

 

اینک از آن غروب شیدایی روزها می گذردومن باز به روزمرگی هاباز گشته ام .با اینهمه

 

هر وقت خلوتی حاصل می شود ٬چون مرغی که دوست تر دارد روزیش راازدست شاهنده ای

 

بگیرد ٬ دلم به تو میل می کند که من آن بازم٬غنوده بر ساعد مهر تو ٬ خو کرده به آب ودانه ای

 

که تو مرا سزاوارش می شناسی .مبادا مرا به فریب لقمه ی از خوان شبهه وا گذاری! مبادا که

 

من ٬ دست و روزی را یکی می دانم .

 

                                                

                                    

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

 

دوست من عذرا ، مادر نازنینی دارد.یک زن پا به سن بداخم قلمبه گو ،اما نازنین .از آن دست

مادرها که حتم دارم برای بچه اش جانش را هم می دهد . من هم خودم را بچه ی او می دانم . این

ماجرا تنها به حس مادرانه ی مادر عذرا بر نمی گردد  .  بخش عظیمی از این حس ، بر می گردد به

درد بی مادری من  ؛  درست مثل درد بی پدری؛ چون من او را هم از دست داده ام  . بی شک برای

همین هر وقت کسی را به شمایل او می بینم ، پای دلم می لرزد . و شمایل او بی نظیر بود . قدی

و قامتی و شانه ای و چهره ای و حسن خلقی ! وتا دلت بخواهد ادب و آداب و فضل و علم ! مصداق

واقعی "سیم دندانک بس دانک " .

از مادر عذرا می گفتم . او قیافه ای خاص دارد؛ آمیزه ای از صدایی و هیبتی مردانه و کاردانی

زنانه . اول بار که با او با تلفن صحبت کردم ، از او پرسیدم : آقا ! عذرا خانم خانه اند ؟ خندید گفت :

 من مادرش هستم . امر ؟ آنقدر مشتی گفت امر که نا خود آگاه خودم را جمع و جور کردم ! بعدها

در مناسبت های مختلف خانه ی عذرا ،زیاد او را دیده ام .حالا دیگر او راست راستی مادر من شده .

مطلب امشبم به نیابت از مادری که به خاکش سپرده ام ، تقدیم است به مادر عذرا  و به عزا داری

 بی باک و مردانه اش در روز روضه ی عذرا  ؛  همان روضه ی آخری  ، وقتی وسط مجلس، یک وری

نشسته بود ، به ابهتی تمام صغیر و کبیر را از گوشه ی چشم تماشا می کردو برای هر که سلامش

 می داد ، دست می گذاشت روی سینه و سر خم می کرد . گویا همان روز بود کیسه ی داروهای

قلب و معده اش را نشانم داد و گفت :ببین دختر جان کار دنیا را؛ وقتی دندان داشتم ،نان نداشتم ،

حالا نان دارم ،دندان ندارم !گویا من آن روز به حرفش خندیدم و گریه کردم .نمی دانم !آخر این روزها

 توی دلم هم که گریه می کنم ، چشم هایم پف می کنند !

********

نمی دانم چرا چون امشبی ، دوست دارم بیش از فاطمه ، از علی بگویم ؟ که فاطمه را با

 علی ، ماجراهاست ! عشق تاوان سنگینی دارد . هر کس داغ محبت محبوبی بر پیشانی دلش

خورده ،این را می داند  . و عشق به علی تاوانش طاقت سوز است . اول شرط این عاشقی ادب 

است و استقامت  . " حیف از آن یاری که از یاری برید " و بر محنتی که از دوست بر او رفته بود  ،

استقامت نورزید ! فاطمه از گرداب چنین امتحانی به عافیت بیرون جسته است ؛ اگر چه از عشق

 بر او مرارت ، بی شمار رفته است .

او را به جرم محبت علی ، از " فدک " خلع ید کرده اند . در کوچه های مدینه دوانیده اند . زیر

باران تازیانه گرفته اند.درخانه اش را به آتش کشیده اند.و باصورتی سیلی خورده و پهلویی شکسته

ازعلی جدایش کرده اند.بعد هم به گمنامی مزارش کمک کرده اند.با این همه او در این قمار برنده ای

بزرگ است ! 

 " خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش 

                                                                           به نماند هیچش الا ، هوس قمار دیگر ! " 

حیف از آن یاری که از یاری برید " و رنج و محنت رسیده از دوست را عین رحمت ندید !" حیف از آن 

یاری که از یاری برید " و محبت دوست او را یکه شناس و یکه پسند نکرد ! و ادب عشق ورزی ،  از

وجود او حلقه ای و کوبه ای نساخت تا بی وقفه و پیاپی بر در دوست بکوبد ،  ولو جوابی نگیرد !

هر کس داغ محبتی بر پیشانی دل دارد ،می ذاند " عشق پنهان باختن " سخت است. از

 آن وقت که عباس خود را شناخته ، به زهرا عشق ورزیده است به امید آنکه روزی وجدان کند این

محبت ، کششی یک سویه نیست . ظهر عاشورا بر عباس معلوم می کند که "می پسندد دوست 

این آشفتگی " . حالا عباس از بنی فاطمه است و این اجر صبر اوست." حیف از آن یاری که از یاری

 برید " و بر امید رأفت و محبت او صبر نداشت !

                                 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت   توسط مریم صباغ زاده  | 

ساعت هشت و نیم صبح ٬ بعد از رفتن تا کرج و ممانعت خروج از تهران و برگشتن تا شهر و

راه افتادن به سمت فیروزکوه ٬ تازه بر خوردیم به فشردگی ماشین هاوجاده ی مسدود و صدای گاز

و بوق و باقی قضایا ! دلم از صبر افتاده بود .انگار دیگر وسوسه های دریا و سبزی و دشت و کوه با

قیمتی که می گرفت ٬ ساز نبود .پس بازگشت را به قیمت اخم وتخم آشکار زهرا و دلخوری پنهان

راحیل انتخاب کردیم و دوباره راهی تهران شدیم . در بازگشت ٬ بیتی از خواجه ی شیراز مدام

با ذهنم بازی می کرد .

راستش نه من نه تقی٬هیچ کداممان مصراع دوم آن بیت حافظ یادمان نبود برای همین مطابق

 معمول زنگ زدیم به« دکتر ترکی » که او هم گشت تا« زیر دیر مغان -مغاک- »را یافت وشعر کامل شد :

«مهندس فلکی راه دیر شش جهتی

                                                                       چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغان !!»